سلام و احترامت خویش را به تمام شما جا مرچی های عزیز تقدیم میکنم از دیر است اینجا چیزی نه نوشتم از این بابت معذرت میخواهم با اجازهای بزرگانی که در روشنگری و تغیرفکری جا مرچیها در دهه ی شست وهفتاد از خود شاه کاری و از خود گذری نموده اند که متاسفانه اکثر آنها در میان ما نیستند و از آنهایی که هزار شکر سلامت اند بدون اجازه از ایشان نام نمیبرم اما با تمام قوت از ایشان سپاسگذار ا ستم . با یاد این ذکر خیر و با یک دعا خیر این سروداه ام را پشکش شما عزیزان و بزرگان مینمایم نیاز خاک ما از خالق ما خدایا صاحبان من چه کردی به جان زنده جان من چه کردی به ده و دهقان من چه کردی نوای نی لبان من چه کردی نمودی کوه و دشت من تو سنگر زدی در سینه بازم تو خنجر به دشت و کوه باغ من چه آمد به خلق کوف و راغ من چه آمد به عنقا مرغ و زاغ من چه آمد به شمع و چلچراغ من چه آمد گسیل کردی به سویم بمب و راکت سخن گویان من کردی تو ساکت خدا وندا به حال من نگاه کن شکو ه من جلال من نگاه کن جنوبی و شمال من نگاه کن به این حسن و جمال من نگاه کن گرفتی قلب پاکم را نشانه نمودی مردمم بی آب و دونه بیبین دنیا چه میخواهد ز جانم ز جان میسکن و هم نا توانم نمودی پاره پاره جسم و جانم تو نشنیدی فغان کودکانم؟ زدی بر جان من تیر و خدنگت گریخت از دامنم شیر و پلنگت خراسان سرزمین مهر و خورم نکن ستم دیگر بر جان مورم به دین سه برگهها دادی ظهورم همه از من گرفتی خاک شورم جوانان دلیرم را گرفتی غنی و هم فقیرم را گرفتی به غزنی و هرات و راوَن خود به کوه دشت و هم در مامن کود ابولیث و سینا و بهمن خود نمودم پرورش در دامن خود خدا یا گیرم و نامت بخیزم از این دزدان اوغا نت گریزم حشر اشغال خاک و باغ کردی چمن را خانه پیر زاغ کردی سراسر صورتم را داغ کردی جلو برا کاروان الاغ کردی خجالت میکشم خاکم اسیرم ز دست بی نصبها یت کویرم نکن تو پیکرم را پاره پاره نکن دیگر به سوی من نظاره قشون سرخ و سبزت کن کناره نریزان خون تاجیک با هزاره قشون شر دوای درد ما نیست دیگر لازم به رنگ زرد ما نیست بده انصاف این قوم لجاجت تمام پیرو شاه هجاجت رحم کن بر من خوش کن مزاجت ز دین عربی و هم دراجت بکن بیخ دروغ و جعل سازی نکَن دیگر تنم تسلیم نازی هجوم لشکر یان هلاکو غریو اجنبی و دزد و داکو هجوم روس از مسکو و باکو شکست خوردند ز شیران بن کو من آن خاکم که زاد نور پاکم نکن دست کثیف بر شاخ تاکم نه آری دگرم طالب نادان نگیر از کودکانم لقمه نان نخوانی دگرم تو خاک دزدان رهایم کن ز دست جیل اوغان همه دزدت در این کشور ملا شد به جان مردمان من بلا شد غیورانم بکشتند ظالمانت نهالانم بکندند طالبانت تنم را زخمی کردند خاینانت بگیر از من همه قران خورانت از این قوم قران خور کن رهایم که تا یکدم بی آسایم خدایم زمین را هم صدای آفریدی به میسکن هم تو جای آفریدی غریبان را نوای آفریدی غنی و هم گدای آفریدی همه را از غم کشتن برون کن و من را از غم مردن برون کن تمام انتحاریت در این جاست به نامت که جباریت در این جاست همه نیرنگی کاریت در این جاست چرا کلی قهاریت در این جاست چرا داری روا انگونه بر من زدی آتش درودیوار وخرمن خدا یا خشک وزار وناتوانم نمودی تسلیم دون همتانم تو کردی سوگوار و امتحانم لگد مالی نمودی جسم وجانم بکن بیرون زافلاکت مرا تو سران روی من خاکت نما تو خد ایا با قبیله بی بهارم به پیش خاک دنیا شرمسارم دوصد سال است زمین کوکنارم کجاشد آدمان ؟ پر از دهارم همه آباد شد پس مانده ام من همه زانست که بی کس مانده ام من خدایا کن زنو تو سر فرازم دیگر درگیر میلت خواه نسازم بگیر این گربه های دم درازم بیاور صاحبانم باز سازم بیاور زاده ی گشتاسپم را بیار اولاده ی لهراسپم را نیازم را کنم عرضت خداجان بگردان نام من باز ا خراسان بیارم آفتاب وبرف باران خلاصم کن زدست جیل اوغان ندارم ننگ دیگر زانکه خاکم چهارم عنصر زردشت پاکم خدایا عرصه جنگم نمودی زخون مردمم رنگم نمودی زمین چرس وهم بنگم نمودی تبر تقسیم شدو تنگم نمودی همه بگذشته ام را باز گردان زبغداد وزهندو چین و توران دوای درد بیماران من کن رها جمع سخن گویان من کن هویدا دشمن پنهان من کن کمی هشیار فرزندان من کن حدودم را تعین کن با زبانم دیگر بر نام اقوامم مخوانم به این فرزند خود کردم اشاره سخن هایم به روی خط بیاره زقوم ترک و تاجیک وهزاره به پا خیزید این راه است و چاره بدان خوابیدن و خوردن هنر نیست رها بخشیدن من بی خطر نیست
درود های بی پایان به شما جوانان جومرچی و سلام های زیاد به شما عزیزان که در این کلبه محقر(جامرج) سر می زنید و این هم یک کار نیمه سیاسی است که به پیشگاه شما عزیزان که انتظار نظرات و انتقادات شما را دارم تقدیم نمودم ، با لزوم دید شما به پرسش هایتان پاسخ خواهم داد
ای خوشا شام که در دیده سحر گاه شود
ای خوش آنروز که ملت همه آگاه شود
سیلی دایم ظالم نرود بر مظلوم
دشمن ملت ما خاک سری چاه شود
خاک ویرانه ما پاکیزه فردوس برین
وطن و گلشن ما یکسره خیرگاه شود
جهل وبی دانشی آورده به روزم شب تار
چرخ گردد به طمع روشنیی ماه شود
این همه مفت خیالی ومحالی وبخواب
باید این شیون خاموش بلند آه شود
آه در جمع کند پاره هزاران دل سنگ
کوره ره هاهمه گرجمع به یک راه شود
ما خرابیم از این دولت قاچاق و غنا
ای خوش آنروزگدابرسرشان شاه شود
ترزی ونرزی وبرزی همه خیل جعلند
ای خوشا واژه ی در بند رها گاه شود
تاریخ ساخته از جعل همه نیرنگ است
نگذارید همه صرف قوم خواه شود
ای جوانان عزیز بری خدا بر خیزید
یقین از خیز شما دشمن کوه کاه شود
هولند ۱۴سپتمبر۲۰۰۹
به نام نامی پروردگار مان
درود بر شما عزیزان و خواننده های ویبلاگ جامرچ از غیبتم معذرت می خواهم چون در این مدت واقعا وقت نداشتم که این جا و به شما سری بزنم ولی خوش حالم که بعداز همه گرفتاری هایکه بالایم تحمیل شده بود و بنا به تقاضای زمان ، امر طبعی انسان و حوادث های دلخراش که به مردم سرزمینم افتاق افتاد من را هم آرام نگذاشت و مجبور بودم تا آنجای که از توان و قدرت بنده گی ام می رسید در دفاع از حقوقی انسانی و مسلمانی هم نوعانم سهم بگیرم اینک برگ سبز تهفه ی درویش چند پارچه رباعی وطنی را برایتان آماده ساخته ام خداکند شما را هم مانند من به یاد وطن و دیهه نازنین مان جامر چ برده باشم به امید سرفرازی شما یاران وعزیزان درهر گوشه وکناراین کره ی خاکی که هستید
1
ازکوچه ای حیدری سلامت دارم
از کوچه ای انجیرا پیامت دارم
کوچه ای مزاروللمی پیشاروی
پیغام زیارخوش خرامت دارم
2
سوغات زیار نو نهال آوردم
یک برگه ای سبزازبشال آوردم
صدخاطره وقیصه زیاران قدیم
زان جمله یکی از شپ شال آوردم
3
چالیاوای جوگونی وریگ باشه
توجاگ بغر هوایش سلقین باشه
ماننده ای دوج ندیده ام در عالم
غزوالک سبزبرگ گلی خشخاشه
تشریحات برای غیر دروازی ها
1- بشال : یک نوع درخت است به اندازه 2الی 3 متر
2- شپ شال : مرکب از دو کلمه است یکی شپ و دیگه شال ،شال برای اینکه در موسوم های بارانی خانه ها از چکک در امان باشند از چوب و یک نوع علف سفت سخت بنام غشه در بالای بام مانند خیمه ساخته میشود و شپ همان نقطه ی آخیری شال را می گویند که شال با لب بام تقاطع می نماید
3- چالیاو:جای خواب مانند چپرکت اما ساکین ازچوب و شاخه های درختان ساخته میشود برای محافیظه ی بدن در شب از پشه های گزند به اندازه 3الی4 میتراز زمین بالا ساخته میشود وهوای نرم ومتعدل دارد
4- جوگونی : نام محله ی در جامرچ باشنده هایش للمی کار و کم کارتا آفتاب برامد کار می کنند نسبت به دیگر محله ها پر جمعیت تر ست آدم هایش نام ونشان دار
5- ریگ باشه محله ی زیبا وخوش میوه می باشد زردآلو فراوان دارد، توت های شرین وزمینش هموار است باشنده هایش از خواجه های اند که خود را از ولایت سغد تاجیستان شهر خجند میدانند
6- بغر: محله است به سمت بالای در آخیر جامرچ پیوسته با دریاچه ای که مرم جامرچ بنام " درگاو" یاد می کنند باشنده های این محله دهقان کار و زحمت کش اند و در پشتیاره نامی اند
7- توجاگ : این جای خواب است که در لب دریاچه ساخته میشود برای این که در تابستان هم از گرمی و هم از پشه ها گزند نجات بیابند زمین لب دریاچه را هموار می کنند اکثرا بالایش را یا نیم بالای آن را باشخه های درختان و علف ها می پوشانند به آن می گویند "کپه"
8- غزوالک یک نوع سبزی یا علف است که در بهار خورده میشود نام اصلی اش "پر زاغک " است
9- دوج : نام محله کوچک است که در بلندای کوه جامرچ قرار دارد بسیار سرسبز و میوه های گوناگون دارد زمستان و نیمه های بهار بی آب است، از آب برف و یا هم بهمن استفاده می کنند به احتمال زیاد شاید" اوج" نام داشته باشد . باشنده هایش از میر های اصیل دروازاند
هولند
ای شوخ تو بردی چونکو صبروقرارم
تاهست بهارم
میسوزم من ازدیدن رخسارو جمالت
دایم به وصالت
بوسیدن رخسار تو کردست خمارم
تاروز شمارم
ازتیر نیگاهت شده است این دل من ریش
درسینه ی درویش
من در طلب حسن تو جانم بسپارم
ای سرو حصارم
گر بوسه زنم بر لب تو ای مه ی خوبان
آنگه بدهم جان
روز که لبم را به لبانت بگذارم
خود جان بسپارم
پیش رخ خوبت بکنم راز خود اظهار
با دیده ی خون بار
تا عمر بود بهری توای سنگ مزارم
بازاست کنارم
رحمک به فراق رخ تو سوخت لطافت
بنگر تو صداقت
از دیده چو باران بهار اشک ببارم
کن بوسه نثارم
23.10.1993 تاشکند
دوستان عزیز که از جان دوست تر تان دارم از بخشیدن های حافظ و حاتم مردم بارهایاد کردند، من هم در این جا خواستم چیزی اگر چه ناقابل اما ببخشم این هم بخشیدن من
افتیده ام به پهلوت
دست بزنم به زانوت
بوسه کنم بری روت
دارنداری بابیم صدقه ی یک تارموت
لعل بدخشان من
سرخیل خوبان من
پسته ی خندان من
صدجان من فدای بین دوقاش ابروت
چشم تو سرمه ساراست
روی تو بی غبار است
یار تو خاک سار است
لعل بدخشان من بخشش خالای روت
باشرم وبا حیایی
بادست پرحنایی
با من تو آشنایی
کل فغان ستانم قربان تاب گیسوت
از دیدن تو شادم
عشق تو داد بادم
سردر رهت نهادم
زندگی ام نثار عزتت و آبروت
1
اله مستی دوچشم توخرابم کرده
اله چشمک زدنت سینه کوابم کرده
اله زلف تودرازوپنجه ی من کوته
اله نه گفتن تو دیده پر آبم کرده
2
اله برخیزو برقص صدقه ی نام توشوم
اله من کشته ی نیم گفته کلام تو شوم
اله برخیزو بلرزان که بلرزد دل من
اله من بنده ی زرخرید غلام تو شوم
3
اله من حلقه به گوش نازنینت گردم
اله هرجا که قدم نهی زمینت گردم
اله اندام تو لاغر ومیانت بارک
اله هر جا که نشینی هم نشینت گردم





بچه های جامرچ ...آمد آمدبهار و روز نوروزه برای همه شما تبریک میگویم برایتان سال نوه یک سال پربرکت وسال رسیدن به آرزو هایتان از یزدان پاک خواهانم خدا کند بهارتان نیکو باشد چون جومرچی ها میگویند. سال که نکوست از بهارش پیداست
نوروزی
نسیم صبح نو روزی نمی آید بسوی من خبرازمیرنوروزی نمی آید بسوی من
به گلشنهای زیبایم گل وسه برگه خشکیده
مدت ها بسته اند آب زلال را ز جوی من
خدا یا رحم کن برمن که من از یادها رفتم
نه کس پرسان من دارد نه کس درجستجوی من
شکسته قامتم ازرنجی هجرت و غم وغربت
خزان گشته بهارمن سپیدی زد به موی من
زهجرت میهنم خاکم گهر ازدیده میریزم
امیدم کشورم خاکم تو هستی آرزوی من
وطن ای زادگاهم افتخارم محد بابایم
زرنج تو هزاران چین کشیده جلد روی من
هشتم مارچ روزهمبستگی جهانی زن را برای تمام زنان عالم مبارک باد میگویم
به استقبال هشتم مارچ
درشعرناسروده من از برای زن
درعشق ره نموده من ازبرای زن
راز نهفته است به گلبرگ نسترن
ابیات نا فزوده من از برای زن
ازرنج بی شمار طبعیت توانی خواند
رمز گل غنوده من از برای زن
صد پشتکی توبارمحبت توانی یافت
درتشبیه ستوده من از برای زن
روزتمام سال به مرد ویکی به زن
عدل است ناشنوده من ازبرای زن
جنس بشرمساوی حکم کرده میرود
این عقل نازدوده من از برای زن
زن میرسد به جایگه عالی بشر
در جاده گشوده من از برای زن
از بند روزگار زنان را رها کند
تدبیر آزموده من از برای زن
بایک صداوهم دلی ازریشه برکنیم
اندیشه های پوده من از برای زن
مرد کنارزن به ملک همسری کند
این هست بود،بوده من ازبرای زن
صبرتوان وروزخوش سال وماه خوش
این است دعای توده من از برای زن
۵ مارچ سال ۲۰۰۹هلند
نیکوست فصل ظلم وخیانت خزان شود
بر جاست بی خرد زکمانی نشان شود
با بی خرد حدث خرد نا روا بود
بر نا روا حدث روا کی؟ بیان شود
بگذار من زپند نیاکان بگویمت
تا پندشان به عزت تو پاسبان شود
هم صحبت غماز شدن نیست رای عقل
تیریست صحبتش که رهااز کمان شود
هشیار باش چرخ فلک سفله پرور است
با چرخ سفله تیز مرو تا توان شود
کار نکو وخلق نکو هر که را نکوست
نام نکو زکار نکو جاویدان شود
ای جان من شنوتو نصحیت که گفتمت
تا دشمن تو دیده به گیتی چنان شود
ای جان بقای نام تو کردار نیک توست
نیکی نمای تا که زنامت نشان شود
مسکو2000میلادی
دشمنم من راهی آن راه یاران بی غشم
رهبر من مولویست و از نژاد آرشم
پیرو فوشنجی ام از نخبه گان چاوشم
پارسی گو تاجیکم من پاسبان آتشم
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
دوره ی جهل و جهالت رفت رفت
جانی وقاتل خجالت رفت رفت
حاکم دوران زبون ودررذالت رفت رفت
ای لجن مثل تو وده ها مثالت رفت رفت
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
کشور از دست شما روزی رها گردد بخیر
روزتان ای ظالمان شام سیاه گردد بخیر
درد تان ای ناکسان هم بی دوا گردد بخیر
ناروا هرچه که دانی هم روا گردد بخیر
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
ای برادر من زجوهر پاک یک اندیشه ام
راه ورسم راد مردان را نمودم پیشه ام
جزرفاقت وصداقت نیست اندرریشه ام
بیخ استبداد ویران می کنم با تیشه ام
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
ای برادر مردمت تاکی پریشان میکنی
خاک اژداد" مرا" تاکی تو ویران میکنی
تو به نیرنگت چرا خوبی نمایان می کنی
این خیانت ها چو اسلافت تو اوغان میکنی
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
ابلهی نادان تو کی " تانی " که خاموشم کنی
قیصه های جعلی ات را دربری گوشم کنی
با فریب و" چال" ونیرنگ باز مدهوشم کنی
رای من را باز گیری و فرا موشم کنی
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
من نترسیدم نمی ترسم زتو مرد زبون
با کلام تند از چشم تو خواب آرم برون
تا کنم من کاخ استبداد تان بازا نگون
گرچه میدانم چو بابایت تو خواهی ریخت خون
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
ای دروغ گو ای لجن باز و رذیل
ای فساد مفسید و ای ریش درازوبی سبل
تابکی در چشم دنیا می کنی خود را خجل
دشمن نا پاک مردم میشوی" خار" وذلیل
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
تا بکی خاک خراسان را تو غارت می کنی
خانه ی فسق وفسادت را عمارت می کنی
دور مردم را بدین خو از کنارت می کنی
این رذاالت را تو هم مثل تبارت می کنی
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کم
طالب و سمسوری و آدم کشی خلقی تویی
دست امریکا و انگلس لعبد برقی تویی
در فروشی خاک ومیهن آدم شوقی تویی
پاچه محکم میگیری بیهترزهر"طوقی" تویی
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
مردم آزاده ام پیروزی تان در وحدت است
مردم آگاه من بهروزی تان در وحدت است
مردم آواره ام کم سوزی تان در وحدت است
مردم بی نان من هم روزی تان در وحدت است
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
ای وطنداران من ای خبره گان و نخبه گان
کارد اوغان ملتی کرده اثر در استخوان
تاجیک و ازره و ازبک ، مردم پشتو زبان
تابکی در جعل زیستن تا بکی در این فغان
من به این کاغذ به این نوک قلم
کاخ استبداد ویران می کنم
هالند 17فبروری 2009
نظرات ()