رفتی وخالی جای تو است در دیار ما
کی:پرکند کمیء تو را صد هزار ما
رسم کهن شکستی ،جدیدی توان نیافت
کس نیست پشتیوان قیام و شعار ما
مسعود را شناختنش مکتب نو است
سال جدیدی تعلمی است در بهار ما
تاریخ قرنها به کجا یاد می دهد
تا دشمن اسیر ، شود پاسدار ما
شرم آوراست هر که برد نام او به بد
آنی که کرد گرمیء خونش نثار ما
ای منتقید که سر به لجن زار کردهء
هشیار شو دیگر تو نکن انتحارما
ای هم وطن که فیتنه تورا میکشد به شر
از رهزنان بیبر تو بیا در کنار ما
نامخت مستبید ز گذشت زمان چیزی
چرخیده باز تجربهء روز گار ما
بمبارد یک طرف وقوم جنگی یک طرف
غصب زمین و کوچیء نا انتظار ما
این لکه ها که تازه به دوران رسیده اند
کی:پاک میشود ز رخ ما غبار ما
ای دوستان شما و خدا حال بنگرید
از ما برفت مملکت و اقتدار ما
گوی امین و هاشمی از نو رسیده اند
آزادی سلب گشته ، صلیب اختیار ما
میخواستیم لذت آزاده گی چشیم
طالب بی ادب بشکست این خمار ما
این قیصه های غربت و آواره گی و غم
داریم بی تو ای شهءدل دل سوار ما
شان تو را به پول غنیمت فرو ختند
باور نماند بر کس و رفت اعتبار ما
راه تو هست راه رسیدن به نور حق
ای رو شنیء رفتهء شب های تار ما
هفت سال رفت ،خشک نشد اشک دیده ام
وخشورآخرین شده ای افتخار ما
ابیات را به نام تو من هدیه می کنم
ای مستعار دشمن و ای آشکار ما
یاران نیک نام کتب ها نوشته اند
این هم چکیده ای که بود یاد گار ما
ما در بهای خون تو انصاف طالیبیم
این عرض ما رسان تو به پروردگار ما
گردن به دشمنان تو هر گز نمی دهیم
کی: خم توان به حیله قد استوار ما
هلند ۲۰۰۸
عمرم همه به رندی و می خواره گی گذشت
در مفلسی و غربت و بیچاره گی گذشت
هر روز من شب است،شبم از پی دیگر
افسوس زنده گی که در آواره گی گذشت
این تار عمر نازک و آهنگ یک نواخت
ای وای ساز من که به یک تاره گی گذشت
اقوام در نظام روانند و میر سند
این فکر ما بیبین که به شش پاره گی گذشت
رحمک گذشت عمرو نشد حاصلی زعمر
بر ما طلوع مهر به یک باره گی گذشت
چه صفای داریم دور از خاک وطن
گرد هم آمده ایم خوشی داریم وسخن
قدم نیک شما نیکی آورده میان
خوشی ها آوردید،شادی دامن دامن
این همه سازوسرود همه ازبحر خوشی
خاک پای همگی سرمه در دیدهء من
چه فضای گرمی که همه خاطره است
همگی زادهء یک خاک وازیک مامن
شاه از ملک بدخشان وعروس ازکابل
غنچهء یک باغ اند، گلی ازیک گلشن
به شما می طلبیم زخدا عمر دراز
جامن عافیت ازلطف خداهم برتن
آرزویم حمیدا ازتوچنین است که توی
افتخار پدر ومادر و از خوش دامن
خواهشم عاروس گل از تو برادر وارست
دست بردست حمید تا که بود این زیستن
شاه خوبان
شاد عالم شده از دیدن دیدار تو گل
دل دیوانهء من مست و خریدار تو گل
سوختم از نیگهء نرگس خمار تو گل
هستیم در گرو شیوهء رفتار تو گل
لب میگون تو را بوسم و رخسارتو گل
قد زیبای تو سرو است که در باغ من است
هدف تیر نیگاهت دل پر داغ من است
لرزهء زلف تو در پر زدن ماغ من است
گرمیء سینه ات آتشکدهء راغ من است
روشنا تاریکی از دیدهء بیدار تو گل
روی زیبای تو را نیست به رنگی حاجت
تیر مژگان تو را نیست خدنگی حاجت
چشم شعلایء تو را نیست فرنگی حاجت
گر موافق بمنی نیست درنگی حاجت
دیده باشی که چو من نیست گرفتار تو گل
جاویدان تا ابدا دیدهء تابان تو باد
زینت انجمنان لعل سخن دان توباد
به گلستان ارم بلبل خوش خوان تو باد
جان برابر قیمت لعل بدخشان تو باد
این همه نیکی تو را باد شوم زار تو گل
می پرستم چو بتان تصویری زیبای تورا
می کشم در بری خود قامت رعنای تو را
به عبادت بگرم زلف سمن سای تو را
بو سه گل کاری کنم هر دو کف پای تو را
شهی خو بان و من بنده ء در بار تو گل
شدی مشهور به عالم سبب نام تو من
دام نا چیده و افتاده بران دام تو من
آستین بر زده و گوش به پیغام تو من
هیچ نادیده و نا خورده و بد نام تو من
سینه ام چاک شد از عشوهء بسیار تو گل
روزها حرف تو وصف تو در مکتب ما
تاثیر عشق تو در گردش روز و شب ما
بی تو روشن نشود مشتری و کو کب ما
نا روانیست روا،غیر تو، در مذهب ما
بی سوادیم ز فهمی ،سرو اسرار تو گل
موی مشکین سیاهت به قفا افتاده
زلف پیچان تو در دست صبا افتاده
شهرت نغزی رویت همه جا افتاده
عاشق از عشق تو در یاد خدا افتاده
این همه تو صیف من هست سزاوار تو گل
پنجهء نرم تو عصای دم پیری ء من
یاد تو میشکند،غصه و دلگیری ء من
تا کجا می بردم این همه پیگیریء من
نشوی هیچ فرا موش بدین گیری ء من
روز ها منتظرم در پسی دیوار تو گل
در رهی عشق تو عقل خرد از یاد برفت
پیر ناگشته و این حسن خدا، داد برفت
هر چه ارث از پدرم بود زبنیاد برفت
حاصل سعی و تلاشم همه بر باد برفت
بی خبر از پدری ظالم و خون خوار تو گل
زمانه
ای عشق که سوختی دل وجان مرا ای چرخ که ریختی سی دندان مرا
آخر شده است عمرم وقامت شده خم بردی همه یاران دبستان مرا
در باغ جهانم ، گل نرگس روید پرپر کردی نرگس بوستان مرا
عشقی به جمال گل ریحانم بود آتش زده ی عشقه ی پیچا ن مرا
آنان که به فکر و با ور من بودند در بند کشیدی همه یاران مرا
از شاخ درخت مهر کندی ثمرم با سنگ زدی پسته ی خندان مرا
دستان مرا به سیم بر قت بستی از خانه کشیدی چشم گریان مرا
این سینه سپر بر رسم مردانم بود خنجر زده ی سینه ی بریان مرا
عمرم همه احسان به انسان بگذشت پاداش کجا این همه احسان مرا
ارمان مردن به دامن خاکم بود آواره نمودی تن نیم جان مرا
خیرات گیری در کلیسا گشتیم برباد تو دادی دین و ایمان مرا
درواز کجا و من آواره کجا در روی جهان کردی پریشان مرا
دروازی ام و رحمکیان جامرچی آسان بی ربودی همه گی آن مرا
نظرات ()